حكيم ابوالقاسم فردوسى

514

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

در بند آمده باشد ، نبينند . اكنون من از براى آن كار با دستور شاه از ايران بدينجا آمده‌ام . پس تو بپرهيز و از خشم او پيچان شو ، زيرا خشم او را نديده‌اى . بدان كه چون به اينجا آيى و پيمان ببندى و روان خود را از اين گوشه‌گيرى پشيمان كنى ، سوگند مىخورم به خورشيد و به روان روشن زرير و به جان پدرم - آن شاه شير - كه من شاه را از اين كار پشيمان كنم و اين ماه تيره‌گون را برافروزم . پشوتن نيز گواه من بر اين كار است و روان و خِرد ، راهنماى من مىباشد كه من چندين بار آهنگ آن كردم تا شاه را آرام گردانم . ليك پيوسته گناه را از تو ديدم . اكنون پدرم شهريار است و من كهترم و دَمى نيز از فرمان او نمىگذرم . پس همهء دودمان شما ، زواره و فرامرز و زال و رودابهء نيكنام و كارآزموده ، بايد بنشينيد و در اين باره به سگالش بپردازيد و همهء پندهاى مرا بشنويد و به اين گفتار خوب من بگرويد . نبايد كه خانهء شما ويران گردد و به كام دليران ايران شود . بدان كه چون تو را در بند آورم و به نزد شاه ايران ببرم ، ديگر از آن پس چندان در پيش او بايستم تا او را از آن خشم و كين برگردانم و آرام سازم . و چنان كه سزاوار نژاد من است ، نگذارم كه بادى بر تو بوزد . رسيدن بهمن به نزد زال چون بهمن سخنان آن شاه نامور را بشنيد ، بيآمد و جامهء زربافت شاهنشاهى بپوشيد و آن كلاه بزرگى را بر سر نهاد . سپس با درفشى لرزان كه در پس او به پا داشته بودند ، از آن سراپرده خراميد . و بدين سان آن جوان سروبالا از هيرمند بگذشت . در همان هنگام ديده‌بان او را بديد و به سوى زابلستان فرياد كرد كه : سوار نبرده و دليرى با اسپ سياهى در زير و هرّاى « 1 » زرّين و به همراه سپاهيانى اندك در پشت سر ، به آسانى از لب رود بگذشت .

--> ( 1 ) - هَرّا به گلوله‌هاى طلا و نقره‌اى گفته مىشود كه در زين و يراق اسب ، اعم از لجام و سينه‌بند و غيره به كار ببرند . برهان قاطع ، ماده هرا .